اینجا درباره ی رنج نمی نویسم. گاهی هم که نوشتم یا از رنج شیرین نوشتم یا خب: غلط کردم نوشتم!دوست دارم یک حس خوب رو تکثیرش کنم و گاهی یک رنج از پس یک حس خوب می رسد...با قرآن جیبی نشسته بودم روی نیمکت کنار حیاط مسجد.منتظر بودم کلاس والیبالش تموم بشه تا برگردیم خونه.رسیده بودم به سوره ی نمل. مورچه!سرم پایین بود و به این فکر میکردم که چقدر از یک مورچه ناتوان تر و محتاج ترم!ناگهان یک زن جوان چادری جلوم
برچسب: زنجیرش,عیاری,
نویسنده: آروین فرهادی
تاريخ: جمعه
3 شهريور
1396 ساعت: 8:38